| محمد |
|
Monday, March 24, 2003
٭ بهار دل
........................................................................................بهار در دل هر کس نويد باران است نه اينکه در دل ما نيست، هست، بيجان است اگر به چشم خلايق شراب خوش رنگ است به چشم ناخوش ما رنگ خون پيمان است خوشا به ØØ§Ù„ کسانی Ú©Ù‡ آب Ù…ÛŒ نوشند خوش اند Ùˆ Ù�ارق از آن Ú¯Ù„ Ú©Ù‡ در بيابان است Ú†Ù‡ خوش سخنی Ú¯Ù�ت پير شهر Ù�راق بهار دل Ú©Ù‡ رسد آخر زمستان است خدای من نکند آن Ú¯Ù„ÛŒ Ú©Ù‡ شد ز برم از آن نگاه رØÙŠÙ…Ø´ به من پشيمان است بيا بيا Ú¯Ù„ لب غنجه خمار نگاه بيا Ú©Ù‡ گر تو بيايی مرا بهاران است Ú©Ù‡ Ú¯Ù�ته است ترا کرده ام زدل بيرون هنوز هم قدمت روی تخم چشمان است غبار Ùˆ غصه Ùˆ غم Ù…ÛŒ روند از دل ما شما Ú©Ù‡ خانه بيايی Ú†Ù‡ جای ايشان است اگر دلی به خود آرام کرده ای هنرست وگر نه بر جگر آتش زدن Ú©Ù‡ آسان است دوای غمزده چشمان، شراب کوثر نيست تبسمی است از آن لب Ú©Ù‡ رنگ Ø§ØØ³Ø§Ù† است Ù�دای آن Ú¯Ù„ پاکم Ú©Ù‡ رو به ما Ù…ÛŒ Ú¯Ù�ت Ú©Ù‡ Ù…ÛŒ شود همه را دوست داشت ØŒ آسان است خيال مستی تو باز هم دوام نداشت گمان کنم Ú©Ù‡ ز دستت دلی پريشان است نوشته شده در ساعت 10:52 AM توسط محمد Wednesday, March 20, 2002
٭ بمناسبت آغاز Ù�صل زيباي بهار شعر زيبايي از ØØ§Ù�ظ Ùˆ يك شعر
........................................................................................از خودم ( اگر واقعاÙ� شعر باشد!) بعنوان يك هديه كوچك سال نو تقديمتان ميكنم، اميدوارم خوشتان بيايد انشاÙ�ا... سالي خوب، پر از موÙ�قيت Ùˆ كاميابي را از صميم قلب برايتان آرزو ميكنم. وقت خوش خوشتر ز عيش Ùˆ ØµØØ¨Øª Ùˆ باغ Ùˆ بهار چيست ساقي كجاست كو سبب انتظار چيست هر وقت خوش كه دست دهد مغتنم شمار كس را وقوÙ� نيست كه انجام كار چيست پيوند عمر بسته به موييست هوش دار غمخوار خويش باش غم روزگار چيست معني آب زندگي Ùˆ روضه ارم جز طرÙ� جويبار Ùˆ مي خوشگوار چيست مستور Ùˆ مست هر دو Ú†Ùˆ از يك قبيله اند ما دل به عشوه كه دهيم اختيار چيست سهو Ùˆ خطاي بنده گرش اعتبار نيست معني عÙ�Ùˆ Ùˆ رØÙ…ت آمرزگار چيست زاهد شراب كوثر Ùˆ ØØ§Ù�ظ پياله خواست تا در ميانه خواسته كردگار چيست زمستان بهاري شنيدم از زمستاني كه پرسيد از بهار اين سان: چرامن خشك ودم سردم توشادوگرم ودلخندان؟ كسي از من نمي گويد ØŒ زمستانم ØŒ زمستانم زمان از دست من نالان ØŒ زمين از بخت من عريان Ú†Ù‡ طولانيست شبهايم Ú†Ù‡ كوته روزهاي من Ú†Ù‡ بي رنگ است رخسارم Ú†Ù‡ داغي در دلم پنهان براي ØµØØ¨Øª گرمي لبي را رغبتي نبود براي ياري ار دستي برون آيد شود لرزان بگشت اين پشت ازغم خم ØŒ نشد ازغصه هايم كم مرا سوزيست در جانم مرا دردي است بي درمان تو خوبي ØŒ تازه اي ،گرمي ØŒ بهاري، شادو سرسبزي بتي در شهر تركستان ØŒ گلي در چشم خارستان به هر جا جاي پاي تو ØŒ به هر شعري ثناي تو همه اندر هواي تو ØŒ به Ù�صل تو همه شادان تو Ù�صل زايش هر Ú¯Ù„ ØŒ تو Ù�صل خواهش بلبل به لطÙ�ت جامها پر مل ØŒ به لطÙ�ت غصه ها پايان بيا بنشين دوايم كن ØŒ از اين غمها رهايم كن صدايم كن صدايم كن بهارا سوز دل بنشان بهار آهسته پيش آمد تبسم كرد Ùˆ چشمي زد: سلامت كو؟ زمستانا ! چرا سردي ØŸ چرا گريان ØŸ مرا هست از وجود تو ØŒ تو تاري ØŒ من Ú†Ùˆ پود تو كه من اندر نبود تو بسي بي لطÙ�Ù… Ùˆ يكسان بهار ارچه نباشي تو ØŒ بهاري شو ØŒ بهاري شو تبسم كن به هر بادي ØŒ Ù�روتن باش با طوÙ�ان مشو دلسرد وخوبي كن به سردي ها صبوري كن بهاري شو Ú†Ùˆ مستوره كه گيرند از خيالت جان نوشته شده در ساعت 2:21 PM توسط محمد
|