محمد




Monday, March 24, 2003

٭ بهار دل

بهار در دل هر کس نويد باران است
نه اينکه در دل ما نيست، هست، بيجان است
اگر به چشم خلايق شراب خوش رنگ است
به چشم ناخوش ما رنگ خون پيمان است
خوشا به حال کسانی که آب می نوشند
خوش اند و �ارق از آن گل که در بيابان است
چه خوش سخنی گ�ت پير شهر �راق
بهار دل که رسد آخر زمستان است
خدای من نکند آن گلی که شد ز برم
از آن نگاه رحيمش به من پشيمان است
بيا بيا گل لب غنجه خمار نگاه
بيا که گر تو بيايی مرا بهاران است
که گ�ته است ترا کرده ام زدل بيرون
هنوز هم قدمت روی تخم چشمان است
غبار و غصه و غم می روند از دل ما
شما که خانه بيايی چه جای ايشان است
اگر دلی به خود آرام کرده ای هنرست
وگر نه بر جگر آتش زدن که آسان است
دوای غمزده چشمان، شراب کوثر نيست
تبسمی است از آن لب که رنگ احسان است
�دای آن گل پاکم که رو به ما می گ�ت
که می شود همه را دوست داشت ، آسان است
خيال مستی تو باز هم دوام نداشت
گمان کنم که ز دستت دلی پريشان است





........................................................................................

Home